نامه ای به امام زمان(عج)

 

به نام خدایی که زمین را از حجت خود خالی نمی کند
سلام ، سلام من به سلطانی که سالیانی است سلطنش به خاطر سیاهی دلهایی به سالی بعد افتاده است .
سلام ، سلام من به مولایی که بندگان همچون مَنَش ، عنان خودخواهی را به دست گرفته اند و زَرِ دل را با زَنگاری معاوضه می کنند وخبرندارند درکوچه ها ، دلبری به امید دلی نشسته است.
سلام ، سلام مولای من
بر اُوراق گنجانده تاریخ ورقهایی از آنانی ، که با صورت بی سیرتی صدای رهگذری که ندای آشنا را بر زبان داشت و نوای آشنا را به گوشهای دل نوا می داد نمی شنیدند ونمی دیدند که یوسف شدن در زیبایی صورت نیست ، بلکه زیبا شدن در یوسف سیرت بودن است  و ای آقای من بهانه ی دلم از نوایی است که باید یوسف شد ، و دید که کارد به استخوان اثر نمی کند.
آقای من ؛ هنوز نمی دانم  که جمعه ها بها هستند یا بهانه و هنوز نمی دانم که ندبه ها ندا هستند یا نشانه وکُمِیتِ کمیلم که بر سبزه زارهای دل به تندی می تازد ، راه را گم کرده است یا نه آنکه شاه راه را می داند و به بیغوله می رود و هر جمعه که می گذرد سر در زندان می گذارم و در زندان دل خویش ، با زنده ای زمزمه می کنم .
ای آقای من و ای مولای ، زبان ، بهانه ای دوباره از امام زمان خویش دارد و ای شهسوار شبهای بدون سحر ، و ای مونس همدم یتیمان بدون پدر ، ای آقای من جاده ی سبز انتظار با استقبال دلهایی همراه است که کُمِیتِ کمیلشان لنگ می زند و نوای ندبه شان دلی را به چنگ نمی زند.
آقای من ، مهدی من ، دوست دارم در سرزمین دل خبر از آشنایی گیرم که با او آشتی کنم و بگویم که دگر گناه نمیکنم ، حرام را نگاه نمی کنم ، پا به هرجایگاه نمی کنم و پناه به هر پناهگاه نمی کنم .
ای آقای من و ای سیدِ من ، حق داری ، ادعای شیعه شیفتگی می زنیم و حرم ، و پاکی دل را که جای نامحرمان نیست به هر نامحرمی ، محرم می کنیم و با خبرداری ، خود را به بی خبری می زنیم ، و پاکی دل را که قدوم انتظار ، باید محرمش باشد به هر ناشایستی ، شایسته می پنداریم و با این حال ، باز می گوییم ؛ منتظرت هستیم  .
ای مولای من و ای سرور من ؛ انتظار ، واژه ای است که دل را به انقلاب وا می دارد ، که در برابر اهریمن ها و وسوسه های درونی به پا می خیزد و نشان می دهد انتظار ، واژه ای است پاک و مقدس و مدال و تاج و تختی بی مانند که فقط منتظر ، می تواند ازآن بهره ببرد .
ای مولای من ، می دانم اگر علم عشق را برپا می کنی و باز دلت را اَلمِ می کنی و ما باز پاکی دل را به ناپاکان می سپاریم ، و به روی خود نمی آوریم که می بینی و می دانی احوالمان را ، و تو خود را مدهوش می کنی .
ای آقای و مولای من ، این  صخره های گناه ، دل را به سُخره می گیرند و شمیم انتظار را که جز بر منتظران ، شادابی و طراوتی ندارد ، به باد وزانی تشبیه می کند که از سرزمین خزان می وزد.
ای آقای من و ای مولای من ، جویبار اشک ، دیگر دریا را می طلبد که شاید امید رمیده ی دل غایبی ، بشکسته و به ناخدای دریا برسد و بگوید جویبار هم به دریا می ریزد ، و عطر یار را از سرزمین آشنایی به مشام جان برساند .
ای آقا و ای مولا ، خوب شدن و با تو بودن سرمایه می خواهد ، که سرزمین دل به دنبال آن  است  ، ولی هرکجا که می نگرد از عطشناکی خود به سرابی می رسد و باز تشنه تر از قبل به امیدی ، دوباره می گردد و اما نمی داند این سرمایه کلمه ای است که عشق تو را در درون خود گنجانده است.
ای آقا و مولای من ، می دانم دیدن این چنین یوسفی ، دل یعقوبی را می خواهد که با نابینایی چشم ، با روشنی دلی ، پر نور بگردد و کنعانی می خواهد تا نسیم بوی یوسف را از سرزمین های دور بر مشام آن پیر کنعان برساند و بگوید که انتظـار ، کلیدِ برگشت یوسف به شهر کنعان بُوَد.
ای آقای من و ای مولای من ، پنجره دل را به سوی خورشید انتظار باز می کنیم ، تا شاید خبری از آشناترین ، آشنای هستی ، که در دل سیه و تاریک ما گم شده است ، دریابم و ندایی را که از آهنگ خوش ندبه ی جمعه ها ، با مضمونی با ذکر « یابن الحسن یابن الحسن » است به تو هدیه کنم .
ای آقا و مولای من ، چشمانم بهانه می گیرند ، که چقدر به جاده ی انتظار نگه کردیم و هر روز از نسیم دل خبر زآشنا گرفتیم و خیره شدیم ، باز هم جز آن نسیم که خبری  از انتظاری دوباره داشت ندیدیم .
ای آقای من ، ای مولای من و ای شادی دُوران ها و آرزوی دل مؤمنان ، جمعه را میعادگاهی می دانم که وعده یار درآن میعادگاه به تحقق می پیوندد .
سلامتی و تعجیل در امر فرج یوسف زهرا «عج»......صلوات

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: نامه ای به امام زمان(عج)
[ دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٢٥ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]

مولای غریب من...

آقای من !
مولای غریب من !
ای مسافر بیابان تنهایی من !
مضطر فاطمه !
اسیر آل محمد، پدر مهربان اهل عالم !
من از تصویر این غربت و غم ناتوانم .
از کجا آغاز کنم ؟ از خود بگویم یا از دیگران ؟ از خود آغاز می کنم که اگر هر کس از خود شروع کند، امر فرج اصلاح خواهد شد !
می خواهم به سوی تو برگردم، یقین دارم بر گذشته های پر از غفلتم کریمانه چشم می پوشی، می دانم توبه ام را قبول می کنی و با آغوش باز مرا می پذیری، می دانم در همان لحظه ها، روز ها و سالهای غفلت هم، برایم دعا می کردی. من از تو گریزان بودم اما تو چون پدری مهربان دورادور مرا زیر نظر داشتی ...... .
البته که، ما مولای متقیان حضرت امیرالمؤمنین(ع) را به حق اول مظلوم عالم می دانیم .
هر ساله در ایام فاطمیه به یاد مصائب و مظلومیت حضرت فاطمه (س) اشک ماتم می ریزیم .
به هر مناسبت و در هر مصیبتی بر مظلومیت سیدالشهداء(ع) و اهل بیت مکرمش می گرییم .
شنیدن نام قبرستان بقیع ما را از خود بی خود می کند و اندوه را بر دلهایمان می نشاند !!
بر غربت امام موسی بن جعفر(ع) در سیاهچالهای بغداد اشک غم از دیدگان جاری می سازیم .
با تمام وجود آماده زیارت امام رضا(ع) می شویم و ایشان را غریب الغربا می نامیم !
امام دهم و یازدهم را عسکریین لقب داده ایم و مظلومیتی بالاتر از این برای آنها قابل تصور نمی دانیم .
اما اما ........ به غربت امام زمانمان کمتر اندیشیده ایم یا اصلا فکر نکرده ایم !!!!
خود، اولین بیت از این مثنوی هفتاد من کاغذ است ! نا آگاهی از غربت امام عصر یا باور نداشتن غربت آن جناب یا غفلت از این غربت، اولین وجه از غریبی امام زمان است !!!
مولای من ! آرزو داشتم مرا مهدی نام می نهادند.
دوست داشتم از همان اول، اذان عشق تو را در گوشم زمزمه کرده بودند !
ای کاش از ابتدا مرا برای تو نذر کرده، حلقه غلامی ات را بر گوشم افکنده بودند .
ای کاش کامم را با نام تو بر می داشتند و حرز تو را همراهم می کردند .
مهدی جان! دوست داشتم با نام پروردگار تو زبان باز می کردم و ای کاش اوایل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به جای گفتن بابا، مرا به گفتن یا مهدی وا می داشتند .
ای کاش مهد کودکم مهد آشنایی با تو بود، ای کاش در کلاس اول دبستان، آموزگارم الفبای عشق تو را برایم هجی می کرد و نام زیبای تو را سرمشق دفترچه تکلیفم قرار می داد .
در دوره راهنمایی، هیچکس مرا به خیمه سبز تو راهنمایی نکرد !
در سالهای دبیرستان، کسی مرا با تو که مدیر عالم امکان هستی، پیوند نزد !
در کتاب جغرافیای ما، صحبتی از ذی طوی و رضوی نبود ! (دعای ندبه)
در کلاس تاریخ، کسی مرا با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی تو آشنا نساخت !
در درس دینی، به ما نگفتند باب الله و دیان دین ، حق تویی !! (آل یاسین)
دریغ که در کلاس ادبیات، آداب ادب ورزی به ساحت مقدس تو را گوش زد نکردند !!
افسوس که در کلاس نقاشی، چهره مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند !
چرا موضوع انشای ما به جای علم بهتر است یا ثروت، از تو و ظهور تو و روشهای جلب محبت تو نبود ! ؟ مگر نه اینکه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت ؟
کاش در کلاس زبان خارجی، زبان گفتگو و زبان ارتباط با تو را نیز که آشناترین و دیرینه ترین مونس فطرتهای بشری، به ما می آموختند .
در کلاس جغرافی قطب شمال و جنوب و در کلاس علوم قطب مثبت و منفی آهن ربا و خواص آن را شناختم، اما ندانستم که قطب عالم امکان تو هستی و چرا تو را به این صفت می نامند ؟ (السلام علیک یا قطب العالم)
با مثبت بینهایت و منفی بینهایت در ریاضیات آشنا شدم. آن زمان کسی از این مفاهیم برایم مصداق عینی ترسیم نکرد. بعدها متوجه شدم که شما خاندان، اصل و منشأ همه زیبائیها و سرچشمه تمام خوبیها و معدن همه خیرات عالم هستید .
در کلاس شیمی وقتی سخن از چرخش الکترونها به دور هسته اتم به میان می آمد، اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ماسوی الله به گرد وجود شریف تو می چرخند .
ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمولهای پیچیده ریاضی، فیزیک، و شیمی فرمول ساده ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند !
یادم نمی رود از کتاب فارسی، حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان شهری افتاد و دید که روی همه قبرها سن فوت شدگان را 3 و 4 و 5 سال و مانند آن نوشته اند. پرسید آیا اینان همگی در طفولیت از دنیا رفته اند ؟ گفتند در این شهر، سن هر کس را معادل سالهایی از عمرش که در پی کسب علم بوده است محاسبه می کنند . کاش همانروز دبیر ادبیات ما گریزی به حدیث معرفت امام ( من مات و لم یعرف ............. ) می زد و می گفت که در تفکر شیعی، حیات حقیقی در توجه به امام عصر و معرفت و محبت و مودت او و مهمتر از آن، در برائت از دشمنان او معنا می شود .
درس فیزیک، قوانین شکست نور را به من آموخت، ولی نفهمیدم نور خدا تویی و مقصود از یهدی الله لنوره من یشاء ... (35 نور) نیز تویی، از سرعت سرسام آور نور برایم گفتند اما اشاره نکردند که شعاع دید معصوم تا کجاست و نگفتند که امام در یک لحظه می تواند تمام عوالم و کهکشانها را از نظر بگذراند و از احوال همه ساکنین زمین و آسمان با خبر شود .
وقتی برای کنکور درس می خواندم، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان (ع) تشویق نکرد !!
از فضای نیمه بسته مدرسه که وارد دانشگاه شدم، وضع از این هم اسف بار تر بود . بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم !! مولای من در آنجا هم کسی برایم از تو سخن نگفت ! پرچمی به نام تو افراشته نبود ! کسی به سوی تو دعوت نمی کرد ! هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد ! کارکرد دروس معارف و تاریخ اسلام، جبران کسری معدل دانشجویان بود !!! در آن عرصه نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم همچنان از یاد رفته بودی .
اینک اما ... اما
در عمق ضمیر خود، تو را یافته ام، چندی است با دیده دل تو را پیدا کرده ام، در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می کنم، گویی دوباره متولد شده ام ! یادم می آید قبل از مشرف شدن به مشهد از دوستی حاجتهایش را سوال کردم، فقط و فقط او، از من خواست که دعا کنم سرباز شما باشد !! که من هم همان لحظه آرزو کردم ای کاش من هم شستن و اتو کشیدن لباسهای سربازان آن فرمانده را بر عهده داشته باشم !!!! مهدی جان شاید همین شد که تو برایم مهم و مهمتر شدی !! نمی دانم ؟!
ولی می دانم که، زندگی بدون تو که امام عصر و زمانه ای مردگی است و اگر کسی هم چون من، پس از عمری غفلت به تو رسید، حق دارد که احساس تولدی دوباره کند، حق دارد از تو بخواهد،از این لحظه او را رها نکنی، در فتنه ها و ابتلائات آخر زمان از او دست گیری کنی ،حق دارد به شکرانه این نعمت، پیشانی ادب و شکر بر خاک بساید و با خدای خود چنین زمزمه کند :


الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله

فرج شما در بسیار دعا کردن برای فرج امام عصر(ع) می باشد .

"خوش آن روزی که مولا باز گردد"
" انا المهدی طنین انداز گردد




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: مولای غریب من
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٢ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]

یا صاحب الزمان شرمنده ایم...


یا صاحب الزمان ! داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست  .
شرمنده ایم .
می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست .
می دانیم کوتاهیها ، نادانیها و سستیهای ما ، ستمهایی است که در حق تو کرده ایم .
یعقوب به پسران گفت : به جستجوی یوسف برخیزید ،
و ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم .
به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم ، نشانی از تو می یابیم .
اما ای فرزند احمد ! آیا راهی به سوی تو هست تا به دیدارت آییم .
اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را در نوردیم ، در می نوردیم .
اگر بگویند برای دیدار تو باید سر به کوه و صحرا گذاریم ، می گذاریم .
ای یوسف زهرا !
خاندان یعقوب پریشان و گرفتار بودند ،
ما و خاندانمان نیز گرفتاریم ،
روی پریشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببین .
به ما ترحم کن که بیچاره ایم و مضطر
ای عزیزِ مصرِ وجود !
سراسر جهان را تیره روزی فرا گرفته است .
نیازمندیم ! محتاجیم و در عین حال گناهکار
از ما بگذر و پیمانه جانمان را از محبت پر کن .
یابن الحسن !
برادران یوسف وقتی به نزد او آمدند کالایی – هر چند اندک – آورده بودند ،
سفارش نامه ای هم از یعقوب داشتند .
اما ...
ای آقا ! ای کریم ! ای سرور !
ما درماندگان ، دستمان خالی و رویمان سیاه است .
آن کالای اندک را هم نداریم .
اما... نه ،
کالایی هر چند ناقابل و کم بها آورده ایم .
دل شکسته داریم
و مقدورمان هم سری است که در پایت افکنیم .
ناامیدیم و به امید آمده ایم .
افسرده ایم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ایم .
سفارش نامه ای هم داریم .
پهلوی شکسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ایم .
یا صاحب الزمان !
به یقین ، تو از یوسف مهربانتری .
تو از یوسف بخشنده تری .
به فریادمان برس ، درمانده ایم .
ای یوسف گم گشته ! و ای گم گشته ی یعقوب !
یعقوب وار ، چه شبها و روزها که در فراق تو آرام و قرار نداریم .
در دوران پر درد هجران ، اشک می ریزیم و می گوییم :
تا به کی حیران و سرگردان تو باشیم .
تا به کی رخ نادیده ترا وصف کنیم .
با چه زبانی و چه بیانی از اوصاف تو بگوییم و چگونه با تو نجوا کنیم .
سخت است بر ما ، که از دوری تو ، روز و شب اشک بریزیم .
سخت است بر ما ، که مردم نادان تر واگذارند .
سخت است بر ما ، که دوستان ، یاد ترا کوچک شمارند .
یا بقّیةالله !
خسته ایم و افسرده ،
نالانیم و پژمرده ،
گریه امانمان را بریده است .
غم دوری ، دیوانه مان کرده است .
اما نمی دانیم چه شیرینی و حلاوتی در این درد و دوری است که می گوییم :
کجاست آن که از غم هجران تو ناشکیبایی کند .
تا من نیز در بی قراری ، یاریش دهم
کجاست آن چشم گریانی که از دوری تو اشک بریزد ؟
تا من او را در گریه یاری دهم
مولای من ! دیدگانمان از فراق تو بی فروغ گشته اند .
و می دانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم ، نزد توست .
و ای کاش نسیمی از کوی تو ،
بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند .
و ای کاش پیکی ، پیراهن ترا به ارمغان بیاورد
تا نور دیدگانمان گردد .
ای کاش پیش از مردن ، یک بار ترا به یک نگاه ببینیم .
درازی دوران غیبت ، فروغ از چشمانمان برده است 
کی می شود شب و روز ترا ببینیم و چشمانمان به دیدار تو روشن گردد ؟
شکست و سرافکندگی ، خوار و بی مقدارمان کرده است .
کی می شود ترا ببینیم که پرچم پیروزی را برافراشته ای ؟
و ببینیم طعم تلخ شکست و سرافکندگی را به دشمن چشانده ای .
کی می شود که ببینیم یاغیان و منکران حق را نابود کرده ای ؟
و ببینیم پشت سرکشان را شکسته ای .
کی می شود که ببینیم ریشه ستمگران را برکنده ای ؟
و اگر آن روز فرا رسد ...
و ما شاهد آن باشیم ،
شکرگزار و سپاسگو نجوا می کنیم :
الحمدلله رب العالمین .

التماس دعا...



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: یا صاحب الزمان شرمنده ایم
[ شنبه ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]

کاش می شد...

 

بنام او که خالق یاس ونرگس است
یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت 

ای روح دعا سلام

 کاش می شد ...

که در این دیار غربت ومیان موج غمها به سکوت سرد وسنگین رخصت خاتمه می داد

 جمعه ما شاهد ابروی زیبای تو می شد دیده نا قابل ما فرش کیسوی تو می شد کاش می شد انتظار منتظر بپایان رسد وهوا میزبان یاسها و نسترنها خاک پای مهدی زهرا شود کاش می شد تو هم از انتظار خسته شوی و برای فرج دعا کنی کاش می شد...

                                     *****************                                  مهدی جان هزاران بهار وخزان گذشت ونیامدی سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده  عمری است که برای آمدنت بی قرارم. یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم  ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد بیا وقرار دل بیقرارم شو.بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن.بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم تو که معنای سبز لحظه های... بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا. بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا...تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید .کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد. برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم. آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم. بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام. نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی . آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم . قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است. کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس... میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد. حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید. خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد. پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است. محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود. عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟ یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی". کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت. بنفسی أنت! به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت. آقا جان! دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد. کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟ 

کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟ 

بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند. یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد. بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم.بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا... دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد. بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید. آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد.. بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند. ای پیدا ترین پنهان من! تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم. نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم. پس بیا که نذر خود را ادا کنم. ای آفتاب عمر! تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم. فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم. در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم. به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم. به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم. کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد

 التماس دعا یا صاحب الزمان...

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: کاش می شد
[ شنبه ۱۳٩۱/۳/٦ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]

بنام پروردگار منتظران..

 

بنام پروردگار منتظران

 

بارالها!


چگونه باور کنم نبودنش را وقتی که محبت دستی نوازشگر در تار و پود وجودم ریشه می دواند چگونه باور کنم سکوت دریای چشمهایم را وقتی که قایق مهربانیش بی ناخدا در اوج آسمانها به پیش می رود.

آدینه که می شود قاصدکهای دلم را روانه آستان دوست می کنم تا پیام آور حضور صدفی باشد که یازده مروارید سبز را با خود به همراه دارد.

وقتی کسی نیست که درد آشنایم باشد فرشته ای پیدا می شود تا در خلوت شبهای تار تسلی بخش خاطرم باشد.

هنوز ستاره ای بی نورم که در انتظار شعاعی از خورشید لحظه شماری می کنم.

کویری در انتظار آبم و حتی دریای اشکهایم کویرتف زده وجودم را سیراب نمی کند.

از ستارگان آسمان سراغ می گیرم و چون پرنده ای عاشق گمگشته ام را درمیان فرشتگان آسمان می جویم.

با من بگو چگونه از رویش یاس ها بگویم ، وقتی که نرگسی های چشمم در انتظار آمدنت سوسو می زنند.

هر شب با یاد تو به خواب می روم و صبح در انتظار ...

می دانم که می آیی و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از قلبهای خسته مان می زدایی و اشکهای زلالمان را از گونه هایمان برمی چینی.

می آیی و ضریح گمشده یاسی کبود را نشانمان میدهی و مسیح مریم را با خویش همراه می سازی .

می آیی و صندوقچه موسی را برایمان می گشایی و آنگاه در کنار کعبه عشاق سر بر آستان بندگی خدایی می سایی که آمدنت را به منتظران و مستضعفان جهان وعده داده بود.

می آیی و در فراسوی نگاه منتظرمان، قلبهای کوچک و امیدوارمان را به هم پیوند می دهی و آن روز، روز شادی چشمهای منتظری است که عاشقانه می گریند و به سویت بال و پر می گشایند




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: ببنام پروردگار منتظران
[ جمعه ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]

کلاس درس...

 


"
روی دفتر هردویشان بزرگ می نویسم :جمعه.

هردویشان برسرم فریاد می زنند.معلم به سمت میز من می آید

نگاهش رابه نگاهم گره می زند.یک گره کور که من هرچه تلاش می کنم،نمی توانم بازش کنم.

 معلم
می گوید:خودکار نو خریدی؟روی دفتر خودت امتحان کن.

کلاس غرق خنده می شود

قسمتی از گره کور نگاه راباز کرده ام. اما نمی دانم چرا گوشه سمت چپش باز نمی شود

معلم می گوید: بفرمایید بیرون...

 
حس می کنم دنیا بر سرم خراب شده.

گره کور باز می شود... از جایم بلند می شوم.

راهرو میان نیمکتها را طی میکنم.

نزدیک تخته سیاه می رسم.گچ رابر می دارم.وروی تمام فرمولهای شیمی،فیزیک واتحادهای ریاضی وتاریخهای ادبیات واشعار کی وکی وکی بزرگ می نویسم:

امروز جمعه است...کسی منتظر نیست؟...

بر می گردم وپشت سرم رانگاه می کنم!!!.

انگار خواب می بینم!!.کلاس غرق در اشک شده است وجمله خودم صدهابار جلو چشمانم رژه می رود.امروز جمعه است ...کسی منتظر نیست؟

معلم به سمت تخته می آید.همه اعداد وفرمولها وجملات را پاک می کند وبا خط درشت می نویسد:

درس امروز؛انتظار...!

وبچه ها کنارتاریخ دفترشان طوری که فقط خودشان ببینندمی نویسند: جمعه واو نیامد!

اما معلم گوشه ی تخته کنار تاریخ طوری که بچه ها ببینند می نویسد:

تاجمعه دگر انتظارها باقی است"


 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: کلاس درس
[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]

به کجا...

 

به کجا چنین شتابان...

به کجا چنین خرابان ....

به کجا چنین سبکبال....

دگر باریست مرا اندوه تو و روزگارم بی تو و آشیانه ام بی سقف تو ...

غضه هایم تمامی ندارد .... دیگر نه ندایی و نه صدایی و نه فغانی....

به کدامین امید بیایم و بنویسم و بگریم ... به کدامین اندوه بیایم و بخراشم و بتراشم ....

به کدامین گناه بیایم و بستایم و بپرستم و نظاره کنم دوریت را ....

"بار اندوه مرا کس نتواند که کشد با خود

جز همان کس که مرا بار خودش ، عاشقش و بی سر و سامان خودش کرده و برفت..."

امروز روز دیگریست بی تو ... ماه دیگریست بی تو و سال دیگریست بی تو....

جز نفس های بی هدفم چه چیزی دارم که با آن لحظه هایم را شمارش کنم ؟؟؟ نگاهم کور ... دلم بی نور ... امیدم بی فروغ شده است ... به چه گوش دهم ؟؟؟ دیگر نه صدایی از تو می شنوم و نه نگاهی ازت میبینم....نه دستی که قامت را راست کند....

مگر این نیست که سرورم فرمود : "الانتظار اشد من الموت" ...پس چرا این همه انتظار ... چرا این همه غم ... چرا این همه دوری و رسوایی.... میخواهی سیاه تر شویم ؟؟؟؟ میخوای فنا تر شویم ؟؟؟ یا شاید میخواهی ما از یارانت نباشیم ؟؟؟؟؟

مگر این نیست که خدایمان گفت هر روز برایمان اشک میریزی ؟؟ مگر این نیست که میایی و دنیا گلستان می کنی....

شرمنده ام ...گریان تر از همیشه ...خودت بیا و قامتم راست کن که دیگر قامتم استوار نیست ....


التماس دعا...




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: به کجا
[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]

کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو ؟

 

کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو ؟

هی آمدن و گم شدن ... هی تو را دیدن و هی ندیدن ... هی اضطراب و تشویش عشق و هجران ..
با من عهد شکن دیوانه چه می کنی ؟ ها؟...
بهشت و جهنم را گم کرده ام .. مجنون وار به این سو و آن سو می دوم ...
بی نشان من ! این چه بازی است که پایانش نیست هیچ ؟
تقصیر منست ... همه هر چه هست ، تقصیر منست ... لطف تو کجاست ؟
من بد کنم و تو بد مجازات کنی ؟ ... لطف تو کجاست ؟ هست ! .. کورم .. کورم .. نشانم بده! هربار و همیشه دستم می گیری .. نشانم بده .. دوباره نشانم بده !
بهشت و جهنم گم شده اند .. نشانم بده !
همه هرچه دارم گم شد .. نشانم بده !
دیدم هزارهزار بار لطف تو را گم کرده ام .. نشانم بده !
دیدم هزار هزار بار سایه ی مهربان دست تو را گم کرده ام .. نشانم بده !
دیدم هزار هزار بار کنارم نشستی ، سرم را بر دامن گرفتی ..
گم کرده ام .. نشانم بده !
دیدم هزار هزار بار .. کورم امروز .. نشانم بده !
کودکانه می دوم .. محتاج آغوشی امن و مؤمنم که مرا از پشیمانی نجات دهد !
آه .. چه کنم که محبوب تو باشم ؟
مهربانم ! تو که شاید همیشه شاهد رستن و گل دادنم بودی ..
کمک کن که اینچنین در غربت دل پژمرده نشوم ..
امشب سخت دلتنگ تو ام .. بگویم دوباره ؟... امشب سخت دلتنگ تو ام !!
می گریم .. با زمین و زمان ، غریبی می کنم !
آشنای همیشه ی من !
رخصتی یا فرصتی تا دیدار ..
تو را بخدا رهایم مکن! .. می گریم و دلتنگیم را به اشک شستشو می دهم !
والله داغی که با آب دریاها پاک نمی شود ! هیچ کس جز تو نمی داند چه بر من گذشت ..
محرم اسرارمن ! درمان دلِ شکسته ام!
دست عنایتت را از سرم برندار! .. برنمی داری .. نشانم بده ! .. ها ؟ نشانم بده ! کورم !
نشانم بده .. همیشه دیدم و دوباره گم کرده ام .. نشانم بده

بخدا قسم .. دلم را لحظه ای نگذاشتم آرام بگیرد ، بی آنکه از تو یادی کند .. آنوقت های غفلت را نمی گویم !
بهتر از من می دانی اگر دل داشتم که غافل نمی شدم ..
و اگر غافل بودم که دیگر دلی نبود ..
عزیز من ! ببخش ! به نگاهت ببخش و بگو :
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو ؟
دلم .. دلم .. اگر دل بود و بماند .. من نیستم ..
عصیانگری است ، دیوانه ای شاید .. شاید تنها نام مرا بدوش می کشد .. جسمی خسته ، بی دل ، بی یار ، بی نور ..
او از من تنها نه .. او از هیچکس حتی من ، نشانی ندارد .. * دلم را می گویم *
تنها گمنامی است که بی تو .. به تاریکی می تازد ..
دلم .. دلم را برگیر عزیز دلم ! می ترسم ، می ترسم !
من باز پیدا می کنم نام تو را امشب .. این نام بخدا هرگز از یادم گم نبود ؛
خود را پیدا می کنم ..
این لا ابالی بی هواس که هی گوهر یکدانه اش را در کوچه های فراموشی از دست می دهد و با حسرت و اشتیاق پیدایش می کند !
خدا مرا بخاطر این شبها ببخشد ..
تو پیدا کن مرا .. عزیز دلم .. تو پیدا کن مرا ! !



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو ؟
[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]

دلتنگم آقا...

 

 

دلتنگم آقا ؛ دلتنگ دیدنت ؛ دلتنگ شنیدن صدای انا المهدی ت ...
تا کجای عمر باید هر شب درانتظار تو ستاره بشماریم٬ تا کدام روز و ماه باید مسافر دنیای غفلتها باشیم ٬ یامولا !

 

بیا ٬ که سقف آسمان زندگیمان راابر جهل و فساد پوشاند !بیا٬ که زمین تشنه باران است ! بیا ٬ که جگرهایمان را فراق٬رنگ سرخش را باخته است ٬ بیا از درون سوخته ایم ٬ مولا بیا ای مرهم دلهای خسته !

 

نمی دانم قلم سنگی برای دوری توچه می نویسد ٬بیا ٬ که قلب شیشه ای انتظارمان در هر بار ترکی برمی دارد و صبرمان راخزان به یغما می برد .

 

بلندای پرواز خورشید را که می بینم این سوال در ذهنم می روید ٬ که آشیانه خورشیدکجاست؟

 

کبوتران سپیدبال که نشانه های آرامش آسمانند ٬ شبانگاهان در آغوش مهربان لانه ها ٬ اندام جان را در بستر آرامش مینهند٬ عقابها که سلاطین آسمانند در یورش تاریکیها دل به سکوت می سپارند و در دل کوهساران تمنای دستان پر محبت شب را دارند اما خورشید آشیانه اش کجاست؟

 

در کدامین بستر مهربانی ٬ دل پرخروشش به آرامش می نشیند؟

 

یک روز با خورشید همسفر شدم . دانستم که غروبش افسانه ای بیش نیست و مغرب و مشرق ٬ جز خطوط خیالی نیستند .

 

خورشید هرگز غروب نمی کند٬ خورشید معنای روشن طلوع است .

 

اما آشیانه خورشید رایافتم ٬ دل مردی چون مهدی (ع)!!! این دل شماست ٬ که معبد خورشید است و این دل شماست که حلقه اتصال چشمه خورشید با نور پاکی و طراوت است .

 

اگر روزنه ای در دل توبگشایم ٬ خواهم دید که هزاران خورشید در آن سر به سجاده نورانیت گذارده اند و هرخورشید به گونه ای اشعه رحمت و برکت را به هر سو می پراکند.

 

آری ! می شناسمت ٬سالهاست که همتای تو را ندیده ام ٬ من موجودی هستم که از فرسنگها عقب تر آمده ام وچون به تو رسیده ام همراهت شده ام . پا به پای تو می آیم . تو را میشناسم

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: دلتنگم آقا
[ شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]

آقاجون دلم گرفته...

 

سلام آقا جون

دوباره دلم گرفت ، یاده شما افتادم

آقا جونم دلم گرفته از همه آدما ،

دلم از دسته آدمایی مثل خودم گرفته

دلم بدجور گرفته...

نمی دونم چرا ماها اینجوری شدیم

اونقدر درگیر دنیا شدیم که یادمون رفته یه مولایی داریم که باید یادش باشیم و برای ظهورش دعا کنیم

آقا جونم یه وقت بود دلم خوش بود هر روز حتی برای لحظات کمی هم که شده یاده شما می افتادم...ولی حال چه بگویم که...

همیشه یه دعا داشتم اونم دعا برای فرجتون بود

دلم پر می زد برای جمکرانتون...

آقا جون احساس میکردم خیلی بهتون نزدیکم

شاید برای خیلی ها خنده دار باشه ولی منتظرتون بودم و خواهم ماند و برای ظهورتان هر شب و روز دعا میکنم

هر شب قبل از خواب برای سلامتی شما صلوات می فرستادم و دعا می کردم ، می گفتم خدایا امشب تو خواب آقامو ببینم

صبح که از خونه می زدم بیرون سلام به امام زمان اولین کاری بود که می کردم و خودم رو به دست شما میسپردم

هر روز برای سلامتی آقامون صدقه می دادم

آقا جان یادته چقدر تو جمکران باهات درد ودل کردم و چه ها گفتم و خواستم

چقدر دوست داشتم بشم خادم جمکران

همیشه چشمم دنباله شما بود ، همیشه به یادتون بودم

ولی حالا .................

نمی دونم چطور شد یه دفعه ورق چرخید

آدمی که اسمشو گذاشته بود منتظر امام زمان یکدفعه همه چیزو فراموش کرد.

اونقدر درگیر دنیا شدم که الان بعضی وقتا به خودم میام می بینم شاید یک ماه میشه به فکرتون نبودم

نگاه به کارایی که انجام میدم میکنم میگم خدایا این کارا رو نه تو دوست داری و نه امام زمان ولی به خاطره دنیا خیلی راحت انجامشون می دم

آقا جون خیلی دلم از خودم وکارایی که کردم گرفته ، ولی مولای من هنوز محبت شما تو وجودم هست

آقا جون درسته که من از مسیر شما منحرف شدم ولی می دونم شما بر حق هستین

آقا جون میدونم خیلی بی معرفتم ، میدونم نسبت به شما بی معرفتی به خرج دادم ولی آقا جونم می خوام بگم خیلی دوستون دارم

آقا جونم هنوزم بزرگ ترین آرزوم شهادت در رکاب شما و درک محضر شما هستش

آقا جون همشه دستمو گرفتی ممنونتم ، آقا جونم خیلی مخلصتم ، مارو هم دعا کن ، دعا کن سربازت بشم

یا مهدی هر جا که هستی التماس دعا...




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: آقا جون دلم گرفته
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ۸:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]

شب تار من ...

 

 یاصاحب الزمان

شب تار من خدایا زچه رو سحر ندارد

مگر این عزیز زهرا ز دلم خبر ندارد

تو به من مگر نگفتی , غم دل به او بگویم

غم دل بگفتم اما به من او نظر ندارد

همه دم زنم صدایش شنوم مگر نوایش

چه کنم که آه سردم به دلش اثر ندارد

تو بگو کجا روم من که جمال او ببینم

که دلم به جز جمالش هوس دگر ندارد

تو بده نشانم او را که جز او دگر نبینم

که ندیده هر که او را به یقین بصر ندارد

ز ظهور او سئوالی بنمودم از یکی گفت

که ز وقت رجعت او خبری بشر ندارد

به کجایی ای عزیزم نگری به حال و دردم

که فراق و دوری تو به جز از ضرر ندارد

تو برای شیعه هستی چو پدر به امر یزدان

تو بیا که شیعه جز تو پدری دگرندارد

نه فقط منم که هجرت زده آتشی به جانم

به حسین(ع) نما عنایت که کسی به بر ندارد

.

.

.

خوب است ما هم مثل باران حس بگیریم

هر شب سراغی از گل نرگس بگیریم

 

اللّهم عجّل لولیک الفراج

               




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: شب تار من
[ جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۸ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]

گر نیایی فقیر می میرم...

 

بازم ظهر جمعه شد ودلتنگی ها برای مولایمان آغاز شد.باز جمعه وتنهای های

آقایمان.باز جمعه ی دیگر ویه هفته پیرتر .خدا ی بزرگ کی میشود که لیاقت دیدار داشته

باشیم .کی میشود دم مسیحایش روحی تازه در قلب مرده یمان  بدمد وعطر

زندگی در کنار مولایمان قسمت مان شود.کی میشود گوشه چشمی به سوی ما

بکنی ودل مان را دریای کنی تا کمال هستی را دریابیم .به امید چنین روزی ....

«گر نیایی فقیر می میرم»

مثل دنیا حقیر می میرم

چون کبوتر که در قفس حبس است

تک و تنها اسیر می میرم

ای شکوه ترنم باران

در فراقت کویر می میرم

توی شهر دلم زمین لرزه است

زیر آوار پیر می میرم

بی تو زجرآور است جان کندن!

وای بر من؛ چه دیر می میرم!

تو بیا، می خورم قسم به خدا

چون بگویی بمیر، می میرم

«مهدیا» ای تمام هستی من

گر نیایی فقیر می میرم



 

 



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: گر نیایی فقیری می میرم
[ جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۱ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ حمیدرضا پیکانی ]